![]() من مي خواهم راجع به موسي بنويسم و رامسس و راجع به عروسك هاي واقعي
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
تیر 1388
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سيب بي گربه
را جع به چيزهاي خيلي مهم ناله ی سرخ
دندان طلای یک لیوان به دل نشست و اشک های نازنین اژدها را به دریا برد خندیدن یک پسر بچه گل سرخ پنجره ی اتاق ام را لای انگشتانش نقره ای کرد انگشتان به هم ریخته ی من ریش ریش می شوند و به شکل غربت اساسی که در الماس یک غول پلاسیده بالای یک درخت صورتی که گل های رز را به همراه باران به کشورهای دور می داد و شبنم ها را به شکل یک سنگ که در آن هیچ چیزی وجود ندارد به خفاش ها پرتاب می کرد و کبوترها را فراری می داد که عقاب بیچاره گرسنه بماند. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 19:42
صندوقچه در کرج
ساقه ای در چای می شکند و با قطارش به سمت توس حرکت می کند و شمشیر ساییده شده ی من می دود در دل دشمن صدف هایی که در دریا پراکنده شده اند تبدیل به طلا می شوند ودر صفحه ی 36 دفترچه ی شان گل رز می گذارند و می نویسند: این گل برای تمام گنجورهای روی زمین معجزه می کند و هفت رنگ رنگین کمان را مانند گوی می کند و در نیمه ی خالی لیوانم پراکنده می کند. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 17:45
دریای شیرین
در بریده ای که زلف دارد در آسمان به قلب هزار نفر خنجر زده است و خنجرش را به ما پیوند زده است نارنگی سفید با دل بسته باز گشته است ولی یک گرگ شانه به سر درخت را رنگ زده است شکلات سیاه به قرمزی تنفس می دهد و گالبله با تلسکوپ به دنیای شکلاتی می رود ساندویچ آسمان به دریا باز می گردد موبایل من خاموش می شود و دل بیگانه ی مردم شکلاتی می شود. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 15:8
اسپیکر جادویی
بادبزن من در دست ام است و چشم بسته باد می زنم وای صدای چه بود؟ وای اسپیکر من است دکمه ی اسپیکرم را فشار می دهم فشاری که زورش از زور شیر بیشتر است و زندگی کهنه را نو می کند گواش ام روی اسپیکرم ریخت و رنگ گواشم آبی بود همه ی اتاق ام آبی شد ترسیدم گفتم وای چه استقلالی! |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 11:58
قرمز تاریک
من در اتاق هستم من کوه های قرمز را می بینم که تاریک هستند تاریک مثل شب شب یلدا رنگ قرمز رنگ خون و قلب من است و من همیشه تاریکی و قرمزی را رنده می کنم. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 15:5
دانیال
دانیال به کنار دریا می دود، من دانیال را می گیرمو با داد و فریاد می گویم : وایسا پس من چی ؟ به خاطر من نرو. مثل برده اش پایش را می بوسم . دانیال من را پرت کرد و رفت. خودش را در آب انداخت. و دیگر دانیالی نبود. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 8:55
قطار
قطار حرکت کرد، بچه ها بازی می کردند، یک باران شدید بارید. از جایی که باران می بارید یک غول سرش را بیرون کشید. قطار ایستاد. بچه ها سوار قطار شدند . یک دست با جارو دستی زد تو سر غول . غول مرد . از هند یک دختر یک درختی را پر از گوش دید . انگشت هایش را خورد و در درخت فرو رفت . یک مورچه بزرگ شد و به اندازه ی یک کامپیوتر در آمد . اسپیکرش می لرزید و با اسپیکرش صدای دختر را شنید . |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 10:8
روح آبی دنیا
آب قرمز شده است با نور کم باد پاهای من تاول زده اند تا نور نور کم باد از جا بیفتد و یک جواهر خالص در دست های من است آرزوهای نا خالصی برای جواد و حسن غیر عادی نیست. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 13:9
شعله ی شب
جاروی جادویی قالب یخی را جذب می کند آسمان خیس است لباس های من در آب خیس نمی شود دامی تور-کمانی در آیینه و غمگین و پیچباز و عین کامنت گذاشتن د ر وبلاگ می درخشد. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 16:11
ماه آبی
ماه آبی در نگاه شب می درخشد و ستاره هایی قرمز عین خودکار بالا پایین می روند و دل روشنکی در نگاه شب می گیرد و دو تا انگشت کنار هم مثل دو تا نخل با نگاهی درخشان با یک لیوان فقط یک برگ درخت را می چینند. |+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 13:25
|