تبليغاتX
سيب بي گربه
سيب بي گربه
را جع به چيزهاي خيلي مهم
درخت پفک
درختی پف کرد
ابرها مردند
یک تار مو از پنجره ی ما آویزون است
و مصرهای محکم
و فولاد سفت طلا می ریزد
یک شکلات و دو شکلات روی کوه با نخ محکم آویزون هستند
دو خرس از کوه ها نگاه می کنند
انگشت های من دونه دونه رنده می شوند
و چشم هایم آلبالو می خورند
و پاهای من مثل نون باگت شده اند
یک آدم پای مرا برید و باز کرد
و گفت :ای وای!
توی نون باگت من خون است
و یک چیزنرم روی پای من فشرده است
و مصرها دوباره مثل یک نیما می پرند
آلبالوی من با یک بستنی قاتی می شود
حالا این بستنی چه شد؟

 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 13:51 |

پشمالو
کوهای نازک
کبریت های ریز و درشت را گرفته اند
خرس که بهش می گویم پشمالو
با چادری زیبا و میکی موس های ناراحت که با هم دوست هستند
شیرها راه فرار ندارند
چون مرده هستند
شیر شیر شیر
خرس خرس خرس
خونه سازان  پشمالو را از خانه بیرون کردند
پروانه ای پشالو
خرسی پشمالو را برداشت و به کوهستان نازک برد.


 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 11:29 |

ابرهای مشبک خسته
آب شور دریا به گوش می رسد خیس است.من هم مثل بید می لرزم و مثل پرده های ابری روی سرش می افتم.ولی اون ابری که می گویم معمولی نیست.آیا به شما گفته اند که اسم آن ابر ، ابر مشبک است؟ ولی فکر کنید او خسته هم هست.
و انگشت شست او کشیده است و همه جا کیش و مات می شود .بابا نخل زیبای من است و مهربون است و مامان هم درخت میوه ی آرزوهاست و مهربان است.
 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 11:23 |

ساختمون آبی
ساختمانی آبی روی من نشسته تا بمیرم
اما من چکشم را زیر او پنهان کردم
و او را با امروز قاطی می کند
و دماغ کشیده اش را قاطی می کند
 یک روز در امروز می خواهم چیزهای در به در بگویم
تا می بخورد
و چیزهای ناخدا را برای من تعریف کند
تا دو تا سیخ روی سرش یا گوشش بزنم
تا دیگه حرف نزند
فیروزه ای روی پوست کشیده اش  دست می کشد.
 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 11:49 |

دست مامان جون
دست و پا
و ساختمون قهوه ای و یک عالمه بهشت های صورتی
و جهنم های آبی مثل دو کبوتر خانه خراب
روی چوب چوپان نشسته اند
و جشن الفبای کلاس اول ج شاد بود
و کبوتر دو میکروفن و دو مترو را هل می دهد
و یک عالمه دست های مهربان را به صورت می کشد
و روی پوست کشیده ی دستش می کشد
و کلاهی را مثل یک غاز روی سرش پنهون می کند.


 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:2 |

تخت عمودی
تخت و کولر بر آسمان افتادند
و دیوانه شدند
دماغم پر از خون شد
پرده ها رو به کمر کولر را می کشند
 ساختمان های بزرگ روی سر فرشته ها می تابند
و می میرند
من را می گیرند
کلاه گیسی بر سر کمال گذاشته اند و چوبی را به منقار گرفته اند
و لاک پشتی را با خود می برند
.

 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 11:8 |

نور نقره ای
 آسمان شعر می خواند
خورشید درآسمان است
ساحل عشق کمال است
مهتابی نقره ای مانند یک تور بر روی مویش
بدان او کیست؟
معلوم است
پس بگو !
او عروس است
او عروس پاکیزه ای است
خورشیدی بر رویش افتاده است
داماد پس کو؟
هر جا که باشد
یک آسمان است
وبلاگ یک دوست روی آسمان است
کمال پیشش می نشیند
و دلداری اش می دهد
سه رو ز بعد افتادم یک روز
شدم دیوانه که از او افتاد.
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:54 |

ستاره ها ی زیبا و آسمان آبی
به به چه هوایی!
چه ستاره هایی!
چه ستاره های زیبایی!
خیلی زیاد و زیادتر می شوند
مثل یک نقره برق می زنند
می گویند کاش ما روی زمین بودیم
و آدم ها می گویند
کاش ما تو آسمان مانند ستاره ها بودیم
آدم ها فکر می کنند ستاره ها دوست دارن جای خودشان بایستند
همون جور آسمان .
 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:40 |

مارکت
دو گربه ی مات بغل مارکت کیش و مات شدند
واسه اینکه مارکت بزرگ است
و دورش یه عالمه سیمان است
وهمه ی حیوانات جایی ندارند
مثل گربه ها
یک طوطی بغل پنجره من ایستاده بود
و من به آن طوطی گفتم بیا تو اتاقم
ولی پنجره  ی اتاقم قفل بود
من نمی تونستم اون پنجره رو باز کنم.
 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:35 |

مليكاي بدبخت
« اين هم دو تا داستان ميني ماليستي»


مليكا نشانه ي سرويسش را پاك نكرد .چرا؟ چون كه مي خواست مادرش بداند كه مال سرويس مليكاست. ولي آن نشانه ي سرويس كه روي دست مليكا بود؛ خودِ مليكا بود. اسم اين مليكا، مليكاي خسرواني است.
 
|+| نوشته شده توسط روشنك ملكي در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 11:35 |